پست چهاردهم:پست یکی به اخری

پست چهاردهم:پست یکی به اخری

 

 

نگین:

با صدای نکره این ارایشگره از چرت دل انگیزنم دست کشیدم.خواستم چشمامو بمالم که یادم اومد چشماموکه ارایش کردن وممکنه خراب بشه.

ارایشگر:خوب عروس خانوم بیا برو لباستو بپوش وبیا خودتو ببین.

باشنیدن اسم عروس خانوم حس قشنگی وجودمو پرکرد.

لباس عروسم را مادرجون از لندن سفارش داد.خیلی شیک وساده بود.

مدلش دکلته بود وجلوش کارشده بود.زیر سینش که ربان پیچیده بود ویه پاپیون کوچولو روش بود.

ازپشت هم اززیر کمر تور کارشده بود.«دوستان شرمنده من بلد نیستم لباس عروس را توصیف کنم.عکسشو میزارم خودتون ببیند»

چون لباسم دکلته بود زیاد برای پوشیدنش سختی نکشیدم.

هنوز نذاشته بودن خودمو ببینم.هق هق.

تنها چیزی که میتونستم ببینم ناخونای بلند ومانیکور شده ام بود که به زیبایی روی اونها طراحی شده بود.

باکمک شبنم ونیکی رفتم جلو اینه بزرگی که گوشه سالن بود.

محواون دختری بودم که توی اون لباس عروس میدرخشید.احساس میکردم خیلی خانم تر شدم.الان مسئولیتم بالاتر رفته.

موهام به طرز خیلی زیبایی شینیون شده بود ویه طره از موهام با بابلیس فر شده بود.نذاشته بودم موهامو رنگ بکنن.اخه رنگ خرمایی روشن موهای خودم خیلی قشنگ بود.

چشمامو خیلی قشنگ ارایش کرده بودن.

گونه هامو نارنجی کمرنگ وبرجسته کرده بودن ویه رژلب که رنگش بین قرمز ونارنجی جیغ بود زده بودن به لبم.

ازخودم خیلی خوشم اومد.

باصدای دستیار ارایشگره که میگفت اقا داماد تشریف اوردن شنل لباس مانندمو پوشیدم واروم به سمت در حرکت کردم.

ارتینم بین چهارچوب درایستاده بود.توی اون کت وشلوار واقعا اقا ونگین کش شده بود.

بهش که رسیدم اروم گفتم :سلام.

ارتین:سلام وجودمن.

ارتین اروم ادامه داد:یه ذره این شنلتو بکش عقب من ببینمت.

نچ نچی کردم وگفتم:تا بعد از عقد من شنلموبرنمیدارم.

ارتین :باشه الان دور دور شماست خانوم.نوبت منم میرسه میدونی که................

ارتین دسته گلهای رز جیگری را بهم داد.

باپاشنه کفشم کوبیدم تو پاش وگفتم:نه خیر اقا هیچ وقت نوبت شما نمیرسه.

باراهنمایی های فیلم برداربه ماشین رسیدیم.ارتین در جلو رابرام باز کرد ودنباله لباسمو گرفت وکمک کرد سوارماشین بشم.

ارتین چندلحظه بافیلم بردار صحبت کرد واومد سوار ماشین شد وحرکت کرد.

توی راه ارتین هی اهنگ میخوندومیخندید.

قرار بودمراسم عقدوعروسی تویه تالار خیلی بزرگ گرفته بشه.

تالارش خیلی قشنگ بود.

یه قسمتی از تالار مخصوص عکس بودوماهم قراربودبعداز خوندن خطبه بریم اون قسمت وعکس بگیریم.

به تالار که رسیدیم ارتین ماشین را داخل عمارت بردوکمکم پیاده بشم.

وقتی از ماشین پیاده شدم یه گروه اومدن وجلوم رقص اذری کردن.

برای ورود به عمارت اصلی تالار باید از یه جاده پراز شمع وگل رد میشدی.

دنیل باکت وشلوار ورز بااون لباس عروس خوشگل واون موهای طلایی وبلند شینیون شدش ساقدوشهای من وارتین بودن وجلو ماحرکت میکردن وگل میریختن.

بعد سلام کردن روی صندلی مخصوص عقد کنارارتین نشستم.

اعلام کردن که عاقد اومده.مامان قران اورد وبهم داد.

شانسی یه صفحه از قران راباز کردم که سوره ی الرحمن اومد.شروع کردم به خوندن.

عاقد:خوب بسم الله الرحمن الرحیم.انکاهوسنتی........................

خانوم نگین کیانی ایا به بنده وکلاکت میدهیدکه شمارا بامهریه یه جلد کلام الله مجید،ایینه وشمدان،14سکه تمام بهار ازادی و14000شاخه گل رز به عقد دائم اقای ارتین محتشم دربیاورم؟ایابنده وکیلم؟

صدای شبنم ازپشتم بلندشدکه گفت:عروس خانوم رفتن گل بچینن زنبور نیششون زده..

همه خندیدن.

عاقد:برای بار دوم میپرسم خانوم نگین کیانی ایابنده وکلاکت دارم بامهریه معلوم شمارابه عقد اقای ارتین محتشم دربیاورم؟

اینبار هلناگفت:عروس رفته گلاب بخره پول نداشته دزدیده الان زندونیه.

دوباره هرهر وکرکرها به هوارفت.

عاقد:برای بار سوم میپرسم خانوم کیانی ایابنده وکیلم؟

خواستم بگم بله که نسیم گفت:جناب عاقد صبر کنید زیر لفظی خواهرمو بدن بعد.

خاک برسرم ازخجالت اب شدم.

مادرجون اومد کنارمو یه دستبند خیلی خوشگل وسنگین دستم کرد که دخترا همه گفتن:هوووووووووووو

عاقد:برای بار چهارم میپرسم،وکیلم؟

قران رابستم وبوسیدم.

اززیر شنل به جمعیت نگاه انداختم.

همه شادبودن.غمی توی چهره ها پیدانمیشد.

به بابا ومامان که کنارهم ایستاده بودن نگاهی کردم.

مامان لبخندی زد وبابا چشماشو برای تایید یکبار بازوبست کرد.

فکرکنم زیادی سکوت کرده بودم.ارتین نفسی نمیکشید.

عاقد دوباره گفت:وکیلم؟

یه نفس عمیق کشدم وبرای خوشبختیم دعا کرد وگفتم:باتوکل به خدا وبااجازه پدرومادرم.......بله.

با بله من نفس ارتین ازاد شد وهمه دست زدن .

عاقد از ارتینم سئوال پرسید که اونم بااون صدای جذاب ومردونش گفت:بله.

بعد امضای اون دفتر بزرگه  به سمت جایی که باید میرفتیم عکس بگیریم رفتیم.

هنوز نذاشته بودم ارتین منوببینه واونم هی غرمیزد که چرانمیزاری ببینمت.

وارد اتلیه که شدیم دختره گفت من میرم بیرون شما اماده شید.

ارتین نمیدونم برای چی رفت بیرون.تواین فرصت شنلموبیرون اوردم واویزون کردم.

روی یه صندلی نشتم وروی زمین ضرب گرفتم.

باصدای در سرموبلند کردم.

ارتین بدون اینکه سرشو بالا بگیره اومد تو.

هنوز داشت غرمیزد.

یهویی سرشو بالا اورد ومتوجه من شد.

خشک شد،ماتش برد.

بابهت جلواومد وگفت:نگین.......خو....خودتی؟

بلند شدم ویه چرخی جلوش زدم وگفتم:چطورشدم؟

ارتین یهویی اومد ومحکم بغلم کرد.این اولین تماس فیزیکی مابود.

گرگرفتم وخودمو تو اغوشش مثل گربه جمع کردم  وسرمو بردم داخل گردنش.

ارتین زمزمه وارگفت:خیلی زیبا شدی فرشته من..... وقتی خودتو لوس میکنی مثله یه پیشی کوچولو میشی که دلم میخواد بچلونمش.عشق من دنیارابه پات میریزم.

سرموبالا گرفتم وبه ارتین نگاه کردم.اونم نگاهم کرد.

چشماش یه جوری بود.میدونستم چشه.ازش فاصله گرفتم که خندیدوگفت:بالاخره رامت میکنم گربه چموش.

ابروهاموبالا انداختم یه لبخنددندون نما بهش زدم.

عکاسه اومد داخل وگفت:خوب بهتره اسمتونو بدونم تا راحت باشیم.

من گفتم:ارتین

ارتینم گفت:نگین

عکاسه خندید وگفت:جالبه.خوب منم مهساهستم.

ــــــــــــــــــبالاخره عکاسه ولمون کرد.

وای نمیدونید که میگفت چه کارایی بکنیم.

یه ژست خاک برسری میگفت من اب میشدم واون ارتین چشم سفیدم به من میخندید.

تامی اومدم برای یه ژستش قشنگ خجالت بکشم یه ژست بدترمیگفت ومن کلا محومیشدم.

چندساعت بعد:

وای اینقدرکه توی عروسی رقصیده بودم که رگ های پاهام داشتن پاره میشدن.

با اخ کنارارتین نشستم.

دستشو انداخت دور کمرم وگفت:اخه عزیزه من مگه مجبوربودی اینقدربرقصی که الان پاهات دردبگیره.

برگشتم طرفش وگفتم:عه ارتین ادم فقط یه بارعروس میشه ها.بزارهرکارمیخوام بکنم.

یهویی باذوق گفتم:وااااااااااااااای عروس شدن چقدرجالبه.من دارم بال درمیارم.

ارتین سرشو اورد نزدیک گوشم وگفت:منم همینطور عزیزم ولی اذیت خودت نکن نمیخوام زجربکشی.

نفساش میخورد توی گردنم.ناخوداگاه گرنمو کج کردم وگفتم:ارتین نکن قلقلکم میشه.

ارتین شیطون خندید ونزدیک تراومد ونفساشوتوی گوش وگردنم فوت کرد.

وای نمیتونستم قهقهه ام راکنترل کنم.سرموگذاشتم روی سینه ارتین وخندیدم اونم دستشو روی کمر لختم میکشید.

چند دور باارتین رقصیدم برخلاف تصورم که فکرمیکردم الان میاد وسط جفتک میندازه اومد وسط وخیلی قشنگ ومردونه رقصید.نه سوسولی میرقصید ونه مثل یه چوب خشک بود.

اخرای عروسی تموم مرداریختن توی زنونه وارتینم سریع شنلموسرم کرد.

بلـــــــــــه اقامـــــــــــــــــــــــون غیــــــــــــــــــــرتی بـــــــــــــــــــــــــــــــود.

بابا اومد وچادر سرم کرد وبرام ارزوی خوشبختی کرد.

با ارتین سریع سوارماشین شدیم وبه سمت خونه مشترکمون حرکت کردیم.

ارتین نذاشته بود برم خونه راببینم.میگفت میخوام سورپرایزت کنم.

تنهاچیزی که میدونستم اینکه خونمون تو الهیه است.

15دقیقه ای طول کشیدبرسیم خونه مون وتو طول این15دقیقه توماشین ارتین دستمومحکم چسبیده بود وبرام حرفای قشنگ میزدوگاهی هم من براش شیرین زبونی میکردم واونم بالذت به حرفام گوش میداد.

با ایستادن ماشین به مجتمع روبه روم نگاه کردم.

ازماشین پیاده شدم ورفتم جلوی درخونه.

مامان توبغلم کلی گریه کرد.منم اخریا هق هق میکردم.

بابا مامان رااروم کرد وارتینم منوتوبغلش گرفته بود ودلداری میداد.

بابادستموگذاشت تودست ارتین وگفت:میدونم خوشبختش میکنی وخیلی هواشو دارم ولی من بازم دخترمو  به تومیسپارم تنهاش نذار.نگین فقط یه نقاب مقاومت روی صورتش زده وگرنه خیلی شکننده هستش.

ارتین خواست دست باباراببوسه که بابانذاشت ودرعوض بوس پیشانی ارتین کرد.

ارتین دستشوگذاشت روی چشماش وگفت:مثل چشمام مراقبشم.

بابا بغض داشت.سریع رفت عقب.

مامانه من اروم شده بود حالا مادرجون داشت تو بغل ارتین زارمیزد.

ارتین هی باهاش حرف میزد ومیگفت :مادرمن توهمیشه ارزوت بود من ازدواج کنم پس حالا چته؟ببین من به عشقم رسیدم والانم خوشحالم پس بااین گریه هات اذیتم نکن.

مادرجون:خوب تک پسرمی ها.بایدناراحت باشم ازپیشم میری.

ارتین مادرجون رابوسید .

مادرجون اروم شده بود ولی تااومد توبغل من باز گریه کرد.

اروم درگوشم گفت:نگین ارتینو به خودت میسپارم.

من:من مواظب ارتین هستم مادرجون.من قول میدم همسرخوبی برای ارتین وعروس خوبی برای شماباشم.

مادرجون یه نگاه بهم کردودوباره زد زیر گریه.

ارتین گفت:عه مامان دیگه چیشد؟

مادرجون خیلی جدی گفت:دارم برای نگین گریه میکنم که قراره باتو زندگی کنه.

همه اطرافیان زدن زیر خنده وارتینم اعتراض کرد.

همه خداحافظی کردن ورفتن بگذیرم که قلبش شبنم ونیکی وهلنا چقدر باحرفاشون کرم ریختن.

راستی یه خبر خوب امشب شنیدمــــــــــــــ.شبنم ونیکی ونسیم باردار بودنــــــــــــــــ.

خیلی تعجب کردم اخه سه تایی باهم باردارشده بودن ولی کلا خیلی خوشحال شدم.

کلی هم به نسیم فحش دادم اخه تازه 6ماه اززندگی مشترکشون میگذشت هنوز برای بچه دارشدن زودبود.

البته نسیم4ماهه بوده وتا دیروز نمیدونسته واصلا حالت تهوع نداشته .شکمشم فکرمیکرد خیلی خورده که بزرگ شده رفت دکتر که گفت بارداره.

ونیکی وشبنمم تازه وارد دوماهگی شده بودن.بگذریم....

ارتین در ورودی مجتمع راباز کرد ومن داخل شدم.

واووووووووووووو چه حیاط خوشگلی داشت.

روکردم به ارتین وگفتم:ووی ارتین چقدرحیاطش خوشگله.بیا بریم یه ذره روی تاب بشینیم.

ارتین با یه لبخند خیلی قشنگ منو کولم کرد وبرد روی تاب نشوند وهرچی هم جیغ میزدم که سنگینم پایینم بزار میگفت: وزنت مثله پرکاهه.

منو که روی تاب نشوندخودشم رفت پشتم وشروع کرد به هل دادنم.ودرهمون حالم برام صحبت میکرد:نگین؟

من:جونم.

ارتین سریع یه بوس لپم کردوگفت:میدونی تواون چهارسال چی به من گذشت؟

من بایه لحن ناراحت ازیاداوری اون زمانها گفتم:اره.

ارتین باتعجب گفت:اره؟

من:اره.میدونم بهت چی گذشته.چون خودمم همون اوضاع راداشتم.

میخواستم حالا اعتراف کنم که منم چهارسال درانتظارش بودم.

ارتین تاب رانگه داشت واومد کنارم نشست.دستاشو توی دستم گرفتم وادامه دادم:

من:ارتین منم چهارسال بدون تورنج کشیدم.

اوایل فکرمیکردم بهت عادت کردم اما بعدها فهمیدم منم عاشقت بودم.

چهارسال بایاد تو زندگی کردم.فقط وفقط به خاطر تو به خاستگارام جواب منفی میدادم.اون شب توی حیاط یادته که گفتی می خوای کمکت کنم که به عشقت برسی؟

ارتین سرشو تکون داد.بغض گرفته بودم.ازتصور اون شب واینکه چی بهم گذشته بود داشت گریم میگرفت.

 

من:اون شب تا صبح من حتی یه لحظه هم نخوابیدم .فقط وفقط به عشق ناکام خودم فکرمیکردم وبه اینکه چجوری میتونم تورا کنار یه نفردیگه ببینم.

اون شب......... ،شب عذاب من بود.تاصبح گریه کردم اما بعد گفتم ازبین ما دوتا باید یکی به عشقش برسه.پس تصمیم گرفتم تورا به عشقت برسونم.

زدن این حرفا الانم که به ارتین رسیده بودبرام مثل یه خنجری بود که توی قلبم فرو میکردن.

ادامه دادم:به خودم قول دادم به محض اینکه ازدواج ..........ازدواج کردی ازایران برم وفراموشت کنم.

 

ارتین سرموگذاشت روی سینش ونوازشش کرد.

من داشتم گریه میکردم واین حرفارا براش میزدم.

حس کردم ارتینم داره گریه میکنه.سرمو از روی سینش برداشتم وزل زدم توی صورتش.

اشکاش دونه دونه میریخت.نه ارتین من هرگز گریه نمیکنه.

اشکاشو با دستم پاک کردم وگفتم:همسر من،ارتینه من هرگز گریه نمیکنه.

ارتین خیلی محکم بغلم کرد وگفت :بهتره بریم داخل.الان یکساعته اومدیم خونه ولی هنوز تو خونه خودتی ندیدی عروس خانوم.

سریع اشکاموپاک کرد وکولم کرد.

من:هی هی اقا چکار میکنی؟

ارتین:زنموبغل کردم.

من:احیانا این زن شما سنگین نیست؟

ارتین:نچ زن من خیلی سبکه باید تقویتش کنم.

ارتین خواست بره سمت پله ها که گفتم:اسانسور اونوره.

ارتین:میدونم میخوام خودم ببرمت بالا.

من:نه ارتین پاهات درمیگیره.

ارتین:نه.

من:ارتین بزارم زمین.

ارتین نچ نچی کرد وازپله ها بالا رفت.

نمیدونم چقدر پله بالارفتیم که ارتین کنار یه د رخیلی خوشگل ایستاد وگفت:نگینم کلید را از جیبم بیرون بیار.

بازور وزحمت کلید را از جیب شلوارش بیرون کشیدم ودر را باز کردم.

ارتین منو گذاشت زمین وچشمامو گرفت وگفت:نبینم ازگیر دستام خونه را دید بزنیاااااااااا.

من:عه دستتوبرداراذیتـــــــــــــــــــــــــ نکن.

حس کردم ارتین باپاش دررا بست.اومد جلوم ایستاد دستاشو از جلو چشمام برداشت وگفت:حالا ببین.

واااااااااااااااااااااای من اصلا نمیتونستم قشنگی خونه را توصیف کنم.

قبل ازاینکه برم فوضولی ازارتین پرسیدم:ارتیــــــــــــن اینجا طبقه چنده؟

ارتین بالبخندگفت:پنت هوس

یه جیغ کشیدم ورفتم یه بوس ارتین کردم ورفتم فوضولی توخونه خودم.

یه پذیرایی خیلی بزرگ داشت .پذیرایی رنگ سفید وبنفش بود.

کاناپه های بنفش یکدست با کاناپه های سفید باگلهای بنفش وصورتی کوچولو پذیرایی را جلوه داده بودن.میز ال ای دی هم یه کنار بود.

وچیزی که پذیرایی راخیلی زیبا کرده بودددددعکس خیلی بزرگ ارتین بود که  به دیوار زده بود.

توی اون عکس  ارتین لباس سفید وشلوار بنفش پوشیده بودودستاشو برده بود داخل جیب شلوارش وکج ایستاده بود.

رنگ لباساش با رنگ پذیرایی ست بود.

یه خودشیفته نثارارتین که پشتم مثله جوجه می اومد کردم وراه افتادم سمت اشپزخونه.

اشپزخونه همش چوب کارشده بود.وهمه وسایلم ست هم بودن.به به خوشمان امد.

وارد یه راهرو شدم یه 5تا در توش بود.مونده بودم که توی کدومشون برم که ارتین اومد کنارم.:ارتین؟

ارتینم:جونم؟

من: توکدوم این اتاقا برم اول؟

ارتین گفت:بهتره از اولی شروع کنی.

من:امــــــــــ راست میگیا چرابه ذهن خودم نرسید.ــــــــ راه افتادم به سمت اولین در.

دررا که باز کردم دیدم حموم وتوالته حمامش مثله حمام خونه های خارجی دور تا دور وان یه شیشه بود که بخارمیگرفت.حمام پر از گلهای رز ومریم بود.خیلی قشنگ بود.درمورد توالت هم نمیتونم نظر بدم باید تو موقعیت حساسش قرار بگیرم ببینم راحته یانه.خـــــــــــــــــــــ

دراتاق دوم را باز کردم.حدس زدم اتاق مطالعه باشه اخه پربود ازقفسه های کتاب.

یه میز کامپیوتر خوشگل هم باکامپیوترش گوشه اتاق بود.خواستم ازاتاق بیرون بیام که یه عکس ازاین ارتین خودشیفتــــــــه روی دیوارنظرمو به خودش جلب کرد.

تواین عکس یه لباس سفید پوشیده بود ویه جلیقه خوش دوخت سورمه ای کتون هم روش داشت.استینای بلوزشو بالا زده بود وساعت دودی اش توی دست سفیدش خیلی قشنگ بود.

یه دستشوبالا اورده بود وشستشو گذاشته بود کنار پیشونیش.

ارتینم اومد داخل اتاق یه نگاه بهش انداختم وبایه ایش رفتم بقیه اتاقاراببینم.ارتینم هی میخندید.

درسومین اتاق راکه باز کردم جیغم به هوارفت که ارتینم با عجله خودشو تواتاق رسوند وگفت:چیشد نگینم؟؟؟

دستمو جلو دهنم گرفتم وگفتم:واااااااااااااااااااااااااااااای ارتین اینجا فوق العادست.

ارتین دستشو گذاشت روی قلبش وپوفی کرد وگفت:من اخر از دست اینکارای توسکته میکنم.

چیزی نگفتم وبرگشتم سمت اتاق خوابمون که به طرز خیلی زیبایی چیده شده بود.

یه اتاق خیلی بزرگ بود که تخت خوشگلمون با روکش های طلایی صدفی واباژور های بزرگ وخوشکل توقسمت بالای اتاق قرارداشت.«خواننده های محترم میفهمد دیگه کجارامیگم.»

کنار یکی از اباژورها یه درشیشه ای بزرگ بود.دررا باز کردم که توی یه تراس بزرگ وپراز گلهای پیچک رفتم.بعدچنددقیقه باصدای ارتین دل از اون تراس باشکوه کندم ورفتم بقیه اتاق راببینم.

میز ارایشم توی یه ضلع دیگه ازاتاق قرارداشت وروش پربود از بهترین لوازم ارایش.یه در اینه ای نظرمو به خودش جلب کرد.دررا باز کردم ووارد اون اتاقک شدم.

ماتم برد.یه اتاق بود که دورتا دورش بااینه کارشده بود.

مثل یه رخت کن بود.یه عالمه لباس شب ورسمی و.......توی اون جا ازمن اویزون بودکه تاالان ندیده بودمشون.یه طرف دیگه هم پربود از انواع لباسهای ارتین.خواستم برم از ارتین تشکر کنم .پاموکه بیرون گذاشتم درست جلوی تختمون دوباره یه عکس دیگه ازارتین بود.

یه کمی که دقت کردم دیدم همون عکسیه که توی اصفهان گرفتیم.

همون عکسی که ارتین با موهای ژولیده وجام به دست روی صندلی کنار شومینه نشسته بود.

من به کل این عکسارا فراموش کرده بودم

.امـــــــــــ حتما ارتین عکسای منم گرفته بود دیگه.یادم افتاد این جناب خودپســـــــــــند چکار کرده.

حرصم گرفت.بدونه اینکه حرفی از رخت کن بزنم پریدم رو هیکل ارتین که روی تخت نشسته بود وکت وکرواتش را بیرون اورده بود وچندتا از دکمه های پیراهنشو باز کرده بودوداشت نگاه کارای من میکرد.

ارتین تعادل نداشت برای همین افتاد روی تخت.منم درست بااون لباس بزرگ عروس نشسته بودم روی شکمش.

یقشو گرفتم وگفتم:چرا عکسی از من روی دیوار نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ارتین که ازکارای من تعجب کرده بود زدزیر خنده.

خنده ارتین منو عصبانی تر کرد.هی بامشت میکوبیدم روی سینش اونم دستشو گذاشته بود زیر سرش وبدون توجه به مشت هام میخندید.

اینقدر کوبیده بودم توی سینش که دست خودم دردگرفت.ارتین مشت هامو همینطور که خوابیده بودگرفت توی دستاشو با لحنی که ته خنده داشت گفت:خانومم عزیزم توقع نداری که عکس تورا بزنم روی دیوارتا هرکی میاداینجا دیدت بزنه؟

با لجبازی گفتم:ولی چراعکس خودتو زدی که ببیننت؟

ارتین خندید ویه بوس لپم کرد وگفت:اخه عمرم،وجودم،من یه مرد هستم واشکالی نداره.

کمی فکر کردم.حرفش منطقی بود.درسته خونه خودمون بود ولی شاید یه غریبه می اومدونه غیرت ارتین اجازه میداد مرد نامحرم زنشو بی حجاب ببینه ونه من خودم دوست داشتم.

باناراحتی وبدون حواس دکمه های پیراهنشو باز کردمو دست کشیدم روی سینش.

من:الهی بمیرم چقدرمحکم زدم که قرمز شده.

یهویی ریتم نفسای ارتین عوض شد وقفسه سینش بالا پایین میرفت.

متوجه کارم شدم.سریع دستمو از روی سینش برداشتم وازروی شیکمش بلند شدم وازتخت پایین اومدم وسرمو انداختم پایین.

ارتینم اومدجلوم ایستاد وبایه صدای کش دارگفت:کجـــــااااا؟بودیـــــــــــم درخدمتتـــــــــــــــــون.

ای پسره چشم سفید.یکی زدم تو زانوش وخواستم فرار کنم که منو گرفت و.......................

یکسال بعد:

نگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن خانومی بدو سال تحویل شد بابا.

من:اومدم ارتیـــــــــــــــــــــــــــن.

یه نگاه دیگه تواینه به خودم انداختم:شلوار کتون سفید ویه تاپ استین حلقه ای گلبه ای که خیلی خوشگل بودوپشتش کامل توربود ویه پاپیون کوچولو روی کمرم کارشده بود.یه صندل گلبه ای .

ارایشمم خوب بود.موهامم بالای بالا بسته بودم بااین وجود تا پایین کمرم می اومد.

خواستم ازاتاق برم بیرون که یادم اومد عیدی ارتین رابرنداشتم.

چند روز پیش حالم خیلی بد میشدفکرکردم مسموم شدم ولی نه من باردار بودمــــــــــــــــــــــــ. وقراربود به ارتین عنوان پدرشدنش را هدیه بدم.

باداد ارتین ازفکربیرون اومد:زلزلــــــــــــــــــــــــــــه بدوووووووووووووووو

سریع بیرون رفتم وپریدم تو بغل ارتین ونشستم روی پاهاش.ارتین یه بوسم کرد وقران را داد دستم.

ارتین بامن ست کرده بود:شلوار وجلیقه سفید وبلوز گلبه ای که استیناشو زده بود بالا و3تااز دکمه هاشو باز گذاشته بود.

بدون حواس برگه ازمایش راگذاشتم روی میز.ارتین گفت:این چیه؟

سریع برداشتم وپشتم قایم کردمش وگفتم:عیدیته بعدا بهت میدم.

ارتین:عیدی؟ای بابا زحمت کشیدین ولوله خانوم.

ووووی خوب شد برگه ازمایش راتوی پاکت نامه گذاشته بودمااااااااا.

باصدای توپ سال تحویل که از تلویزیون پخش شد قران رابوسیدم وگذاشتم کنار.

تااومدم برگردم ارتین منو محکم گرفت وغرق بوسه کرد.

من:ارتین...............ارتین نکن بابا ...ارتیییییییییییییییین

ارتین ولم کرد وگفت:عیدت مبارک عشقم.

دستمو انداختم دور گردنش وگفتم:عید تو هم مبارک عزیزم.

ارتین منو ازروی پاش بلند کرد ورفت توی اتاق مطالعش.

وقتی برگشت یه جعبه دستش بود.اومد روی کاناپه کنارم نسشت وجعبه راگرفت طرفم وگفت:ناقابله.

من:این چیه ارتین؟

ارتین:این عیدی شماست دیگه نفسم.

باذوق جعبه مخملی راباز کردم .ازدیدن اون سرویس طلای ظریف وخوشگل غرق درشادی شدم ووپریدم بغل ارتین:ممنونم ارتینم خیییییییلی خوشگله.

ارتین:قابل شمارا نداره خانومم به پای زیبایی عشقم که نمیرسه.

یاده عیدی ارتین افتادم.سریع پاکت رابرداشتم وبهش دادم.

من:اینم عیدی اقا ارتین خودم.

ارتین درحالی که داشت چسبهایی راکه من به پاکت چسبونده بودمو با زور میکندگفت:تاجایی که من یادم میاد عیدی رابزرگتربه  کوچیکترمیده نه کوچیکتربه بزرگتر.

گفتم:این عیدی فرق میکنه.

اخرین کلمه که ازدهنم بیرون اومد ارتینم درپاکت راباز کرد وبا تعجب برگه ازمایش رابیرون اورد.

چشمامو بستم.نمیدونستم ارتین چه عکس العملی نشون میده.

یهویی خنده ارتین بلند شد.

هی میخندیدهی میخندید.نگرانش شدم سرشو گرفتم سمت خودم وگفتم:ارتینم خوبی؟؟؟

ارتین یه بوسه روی لبم کاشت وگفت:از این بهتر نمیشـــــــــم دارم به ارزوم می رســــــم دارم پدرمیشم.پدرربچه ای که مادرش تویــــــــــــــــــــــــــــ

دوباره خندید.

ارتین در عرض 15دقیقه به همه زنگ زد وخبرباردار شدن من راگفت.

راستی بچه های شبنم ونیکی هم به دنیا اومدن.

شبنم یه پسرکوچولو به اسم مانی ونیکی یه پسر ناز به اسم بردیا به دنیااوردن که یک ماهشونه.گیتا دختر نسیمم 6ماهشه خیلی نازه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان تازه وارد 9ماهگی شدم.تواین چند ماه به خیلی چیزاحساسیت نشون میدادم .مثلا بوی ارتین را که حس میکردم حالت تهوع میگرفتم اون بیچاره هم مجبورشد 1هفته بره اتاق مطالعه بخوابه.

ازصبح حالم خیلی بده ولی مطمئنم دردم طبیعیه.

ارتین سرکاربود ومن نمیخواستم بااین درالکی اونو ازکارش بندازم.

گفتم بهتره یه دوش بگیرم رفتم توحموم .داشتم سرمومیشستم که دردم طاقت فرساشد.

سریع خودمو شستم وبیرون اومدم.با درد موهامو خشک کردم لباسامو پوشیدم وزنگ زدم ارتین.

بعد دوتا بوق برداشت:جانم؟

من:ار.....ارتین.

ارتین حول کردواینواز صداش میشد فهمید:نگین؟عزیزم؟؟حالت خوبه؟؟؟

فقط تونستم جیغ بزنم:ارتین وقتشه بیااااااااااااااااا.

وتلفونو انداختم روی زمین.

سریع با درد یه مانتو خفاشی پوشیدم ویه شالم انداختم روی سرم وساک بچه را برداشتم.

وسطای پذیرایی که رسیدم ساک از دستم افتاد وخودمم روی زمین نشستم.

نمیدونم چقدروقت اززور درد داشتم غلت میزدم که درخونه باصدای بدی باز شد وارتین ،نگین ...نگین کنان وارد شد.

ارتین بادیدن حال من کیفشو انداخت روی زمین وگفت:یا ابوالفضل

سریع اومد سرمو توی بغلش گرفت وشالمو درست کرد ومنو روی دستاش کول کردوبرد توی ماشین.تواون لحظه حسابی تعجب کرده بودم اخه چجوری ارتین منو بااین وزن کول کرد؟؟؟؟؟؟

یهویی انگاری بچه لقد زد تو دلم چنان جیغی زدم اون سرش ناپیدا

ارتین باسرعت سرسام اوری به سمت بیمارستان حرکت کرد.توی جاده از زور درد جیغ میزدم باهرجیغ من ارتین به ماشین بیشترگازمیداد.هیچی نمیفهمیدم فقط حس میکردم وارد بیمارستان شدیم ومن لباس مخصوص راپوشیدم ووارد اتاق زایمان شدم.

اخریا جیغ میزدم یعنی جیغ بنفشاااااااااااااااااااااااا.باشنیدن صدای گریه بچم چشمامو بستم وبیهوش شدم.

ارتین:

توی راهرو بیمارستان روی صندلی نشسته بودم سرمو توی دستام گرفته بودم.نگین خیلی جیغ میزد.اشکام روی گونه ام جاری شده بود.من جونم به جون نگین بسته بود وطاقت شنیدن صداهای گریه اون رانداشتم.باشنیدن صدای پاسرمو بلند کردم مامان وبابا  وشبنم ونیکی وامیر وسامی بودن.

خودم به مامان زنگ زده بودم بیاد ولی نمیدونم کی به شبنم ونیکی خبرداده بود.اها یادم اومد اون موقع که نگین زنگ زد من کنارسامی وامیر بودم حتما اونا بهش گفتن.

مامان اینا بهم رسیدن.

همه سلام کردن ومنم عین بچه ها باگریه جواب سلامشونو دادم.

سامی وامیر علی وبابا بادیدنم زدن زیر خنده.حالا نخند کی بخند.

مامان وشبنم ونیکی یه چشم غره به شوهراشون رفتن.بابا ساکت شد اما اون دوتا هنوز میخندیدن.

مامان گفت:پسره خرس گنده خیر سرت داری پدرمیشی گریه چرا؟؟؟

من:مامان نگین خیلی داره جیغ میزنه.من تحمل ندارم ببینم داره زجرمیکشه.

مامان: پسرم باید جیغ بزنه.ایشاالله تاچنددقیقه دیگه دختر نازت هم به دنیا میادنگینم ساکت میشه.حالا وسایلای نگین کو؟

من:کدوم وسایلا؟

مامان پوفی کشیدوگفت:ای بابا همون ساکی که از قبل اماده کرده بودید.

اخ اخ ساک بچه رامیگفت.زدم توی پیشونیم وگفت:اینقدرهول بودم یادم رفت.

خنده سامان وامیر علی شدت گرفت که گفتم:کوفت،درد به خودتون بخندید انگاریادتون رفته وقتی شبنم ونیکی هم توی اتاق عمل بودن دوتایی همو گرفته بودید وزار میزدیتا !!!!

شبنم ونیکی خندیدن واون دوتا هم ساکت شدن.مامان گفت:خوب برو سریع بیار.

من:چی؟؟من عمرا از توی این بیمارستان تکون نمیخورم.

مامان گفت:ای خدا ازدست تو بده من کلید خونتونو برم بیارم.فقط بگوساک کجاست؟

من:دستت دردنکنه مامان ساک وسط پذیرایی افتاده.

مامان:اونجاچرا؟

من:نگین اورده  بود توی پذیرایی .


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





[ پنج شنبه 7 اسفند 1393برچسب:, ] [ 1:25 ] [ بانوی سرخ ] [ ]